|
گالیله ها سرگیجه گرفته اند یانیا
| ||
|
سلام دوباره به شما ! برای کسی که چند روز ، ماه ، شاید هم چندسال محبوس یه اتاق تاریک باشه ، چیزی جز یه پنجره ، حتی یه روزنه ، دلیلی واسه لبخند نیست ! پنجره ای باز شده روبروم به نام " مرد مه آلود " مجموعه غزلی از سیدمحمدعلی رضازاده
فعلا مبهوت منظره هاشم : نوشت خانم خورشید روی کاغذ صبح : دوباره از یقه ی کوه شد نمایان ، صفر
یک غزل از این کتاب رو با شماها به اشتراک میذارم ... لذت ببرید :
"سوتی" نده! "تپق" نزن!این قدر بد نشو این قدر ضد حال زدن را بلد نشو! شب ها به خواب من که می آیی سلام کن دست و تنی تکان بده ، مثل جسد نشو با کودکان گریه ی من بیشتر بخند از خنده های زورکی ام زود رد نشو منهای تو جهان مرا مرگ می برد زیبای بی نهایت من ، یک عد د نشو یعنی که جمله جمله به رویای من بمان یعنی فدای زندگی مستند نشو مهتاب لخت من به تنت کن لباس ابر در چشم های هیچ حریصی رصد نشو خواهش نمی کنم نشوی عاشق کسی اما تو لطف کن و_اگر می شود_ نشو...!
مرد مه آلود / محمدعلی رضازاده
شاد و خرسند باشید !
تا بعد ...
[ شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۸:٤۸ ق.ظ ] [ هادی دل روز ]
سیاه نوشته ای به قالب غزل برای شما :
می سپردی سال ها سر را به روی شانه ام مانده جای پای تو حالا به روی شانه ام چندسالی می شود بعداز تو که سنگین شده است بچه بازی های این دنیـــــا به روی شــانه ام از تمام عشق بازی های ما جا مانده است چند تار ِ موی تو ، تنها ، به روی شانه ام آینه حـــرفی برای من ندارد ... ســنگ ها ! بشکنید این چهــــــره را - این قاب روی شانه ام - * بی تو حالا شانه ام را بر سر ِ هر ناکسی می سپارم تا بریزد آبروی شانه ام [ شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۸:٤٢ ق.ظ ] [ هادی دل روز ]
خیلی وقت پیش یه نامه نوشته بودم که الان چند ماهه همین نامه منو پشت پرچین ها نگه داشته ... :
* چلگیس سلام . هادی ام . امروز صبح ، وقتی از پنجرمون که رو به خونتون وا میشه آویزون شده بودم ، بابات یهو رد شد و منو دید خیلی نیگام کرد میترسم شک کرده باشه میترسم پنجره تو ببنده اتاقت رو عوض کنه یا شایدم ... تا این نامه رو خوندی ، زود بیا کوچه پشتی ، پشت پرچین ها دو تایی دراز بکشیم حرف نزنیم به آسمون خیره شیم ... خدا کنه بارون بگیره خدا کنه به شب برسیم خدا کنه بابات دیر بیاد ... * [ شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۸:۳٦ ق.ظ ] [ هادی دل روز ]
دیگه ...
چه بگویم؟ سخنی نیست...
انگار دوباره داره گوشم میگیره بوی سومالی میاد آخ آخ دندونم .... تا بعد ، دوستان ! [ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ٩:٠٦ ب.ظ ] [ هادی دل روز ]
صادق فقانی عجیب بهم آرامش میده چهره ی این شاعر حیف ...حیف که خیلی کم می بینم چهره ش رو !
تمــــام فرم تنت قابل تصــــــور بود اگرچه آن تن برفی ت زیر چادر بود
دو نیم دایره از عین ِ عشــــق ابرویت حباب سینـه ی تو تشنه ی تلنگر بود
خدا چه حوصله ای داشت وقت خلقت تو چرا کـــــه چهره ی تـــــو قاب مینیاتـور بود
من از سپاه نگاهت شکست می خوردم درون چشـــــم تـــو صدهــــا گلادیاتـــور بود
کمندِ زلفِ تو یک شهر را به دار کشید شب نشسته به گیسوت دیکتاتور بود
دوباره من ، من ِ بـــی چاره بودم و تردید همیشه نان من از دست عشق آجر بود
تفاوت من و تو بیش از آسمان و زمین تفاوتــــی کــه فقط مایه ی تمسخر بود
تو آن دُری کـــه بدون صدف رهاشده بود من آن صدف کف دریا که خالی از دُر بود
تو دوست داشتنت معنی ترحم داشت علاقه ی تو به من از سر تظاهر بود ببخش از اینکه حقایق در این غزل رو شد برای گفتن ایــن حرفــها دلــــم پــــُر بــــود [ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ۸:٥٢ ب.ظ ] [ هادی دل روز ]
همه چی از یاد آدم میره ... مگه بادش که همیشه یادشه ... هرجا که میرم ، صدای حسین پناهی میاد
بیا زیر چترمن که بارون خیست نکنه میگم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف کنه و قشنگتر این که یاد گرفته گوجه رو توو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره راستی راستی یه روزی اگه گوجه هیچ کجا پیدا نشه ، اونوخ بشر چیکار کنه؟ -هیچی نازی دانشمندا تز میدن تا تابه ها رو بخوریم وقتی آهنا همه تموم بشه اونوختش بشر لباسارو می کنه و با هلهله از روی آتیش می پره -دوربین لوبیتل مهریه مو اگه باهم بخوریم هلهله های من و تو چطوری ثبت میشه؟ -عشق من ! آبها لنز مورب دارن آدمو وارونه ثبتش می کنن عکسمون توآب برکه تا قیامت می مونه -رنگی یا سیاه سفید؟ -من سیاه و تو سفید! -آتیش چی؟توآبا خاموش نمیشن آتیشا؟ -نمیدونم والا ... چترو بدش به من -اون کسی که چترو ساخت عاشق بود؟ -نه عزیز دل من ! آدم بود
مردم این روزا حواسشون پرت شده ...گوشاشون سنگین... چشاشون تار... میگن حسین پناهی مُرده!!! اصلا میدونین حرفم چیه ؟
روز و روزگار ما دلگیره نازی از شرشر بارون سیره آتیش و گوجه و لوبیتل و آب همه چی از یاد آدم میره
[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ۸:٤٩ ب.ظ ] [ هادی دل روز ]
نجمه زارع روز و شب بیرون این زمانه ش ، پر واژه و آروم :
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ... رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد به او که عاشق او بودهام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد [ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ۸:٤٦ ب.ظ ] [ هادی دل روز ]
سید محمدعلی رضازاده ازش که می خوام بگم ، قلمم کم میاره بزرگه ... خیلی
دلم فدای شما طبل های تو خالی است تصدق سر گنجشک های امسالی است
همیشه خاطرم از خالی شما خوش باد اگرچه خلوت من از خیالتان خالی است
به من که پنجره ام رو به دوستان باز است همین که خرده گرفتید جای خوشحالی است
کلاغ های دهان پاره خوب می دانند دلیل برتری کفتران سبک بالی است
و با وجود هزاران هزار ناکامی چرا دروغ بگوییم؟ زندگی عالی است
بعید نیست اگر رد کنید دستم را بشر موافق اندیشه های پوشالی است
* * * جدیدا به دست دوستیم تهمت ناخن بلند و سیاه زدند... بی خیال ... بیاین این شعر آقای رضازاده رو حفظ کنیم :
بعد از شب قرار دو شیطان دو روز بعد
[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ۸:۳۸ ب.ظ ] [ هادی دل روز ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||